وبلاگ "حتی بیشتر"

لبّیکَ داعی الله!

تاریخ انتشار : ۲۸ آذر ۱۳۸۹

ما آن‌قدرها هم حسینی نیستیم که دست از دنیایمان برداریم. اما بیایید برویم این آقا را کمک کنیم، بیایید با او برویم؛ لابد توی بهشت خیلی دلش هوای ما را می‌کند. بیایید زیاد استغفار کنیم. بیایید سجده‌های طولانی کنیم.

عصر عاشورا که می‌شود، یاد آن جوانی می‌افتم که عاشق پیامبر شده بود.
باید هر روز می‌آمد چشم‌های پیامبر را می‌دید، بعد می‌رفت سراغ کار و زندگی‌اش وگرنه روزش روز نمی‌شد.
همیشه ولی یک غصهٔ بزرگ توی دلش بود.
 
بالأخره آمد پیش پیامبر؛ گفت آقا می‌دانم درجه و مقام شما خیلی بالاست. شما کجا و ما کجا؟
معلوم است که آن دنیا دیگر نمی‌توانم شما را ببینم. معلوم است که مرا پیش شما با آن رتبه و درجه راه نمی‌دهند.
حالا بهشت بدون شما را چطور تحمل کنم؟
نمی‌دانم این حرف با دل رسول خدا صل‌الله علیه و آله چه کرد که خدا خودش جواب آن جوان را داد ... جبرئیل را فرستاد و برای جوان بشارت فرستاد که...
پیامبر آیهٔ وحی را برای جوان خواند و وعدهٔ همنشینی او را با خودش در بهشت داد.
 
اما یک حرفی هم زد که خبر از دل عاشق خودش می‌داد.
گفت: «جوان! کمکم می‌کنی؟»
 
حالا معلوم شد که پیامبر خودش به همنشینی با آن جوان در بهشت مشتاق‌تر بوده
خودش از فکر فراق دوستانش در بهشت بیشتر می‌سوزد.
 
حالا پیامبر به صرافت افتاده که حتماً آن جوان را در بهشت همنشین خودش کند.
دارد از جوان کمک می‌خواهد.
جوان گفت: «چه جوری کمکتان کنم آقا؟»
حضرت فرمود: «با استغفار زیاد ... با سجده های طولانی ...»

حالا غروب عاشورا همهٔ اصحاب، یکی یکی به خاک افتاده‌اند.

حسین فاطمه، تنهای تنها شده.
فریاد غریبی سر داده که هل من ناصرٍ ینصرنی؟
یعنی من دارم می‌روم‌ها... هیچ‌کس نمی‌خواهد کمکش کنم؟
هیچ‌کس نمی‌آید با هم برویم؟
هیچ‌کس دستش را نمی‌دهد که با خودم ببرم. او را، هم‌نشین خودم کنم؟
دلم تنگ می شود برایتان... کمک نمی‌کنید؟

...

می‌گویم ما آن قدرها هم حسینی نیستیم که دست از دنیایمان برداریم
اما بیایید برویم این آقا را کمک کنیم
بیایید با او برویم
لابد توی بهشت خیلی دلش هوای ما را می‌کند.
 
بیایید زیاد استغفار کنیم.
بیایید سجده‌های طولانی کنیم.